من گم شده ام
شاید وسط قایم باشک
یکی مرا پیدا کند!
*****************************
حالا که آمده ای چرا دلم طفره می رود؟؟!
سلام
بعد از اين همه آپ نكردن حالا مي خوام يه كم سرتونو درد بيارم!
ولي شما تا هر جاشو حوصله كردين بخونيد؛خوبه؟!
اول يه ترانه كه از همه جديد تره و خودمم نفهميدم از كجا اومد؟
(يعني جوششيه!) به هر حال به عنوان اولين ترانه ايي كه سرودم يه جورايي خودمم بدم نيومد!!
غريبه نيستي واسه من
اگه هنوز نديدمت!
خورشيدو بردارو بيا
مي خوام بيام به ديدنت
مي خوام كه قربوني كنم
به پاي تو يه چيز كم
نگو چه لوس و بي مزه
مي خوام به پاهات بميرم!
سفر غريب دستات
توي تاريكي موهام
اول قصه نشستي
من ولي آخر دنيام:
خوش اومدي به شعر من
خوش اومدي به شونه هام!
بگو كه قصد رفتن نداري
بگو كه مي موني باهام
غريبه نيستي واسه من
شايد يه روز ببينمت!
اونروز اگه زنده بودم
فقط بذار ببينمت!!
حالا آخرين كار سپيدم كه تو فرصت بعدي مي خوام حسابي روش حرف بزنم
فعلا دوستان حرفاشونو بزنن كه مقدم ترن و نظراتشون بسيار محترم!
تمام جغرافياي من
شاعرانه شد
يك اتفاق بود
فقط يك اتفاق!
ذره اي اصطكاك
بين سر انگشتان يك معلم
با يك كره ي خيلي خيلي آبي!!
دور مي گيرد
دور تند
آنقدر تند
كه سرش گيج مي رود!
خدايا
نقطه ي من كجاست؟؟
يا
من كدام نقطه ام؟؟
كوتاه بيا دختر
تو پيش مي روي
از هميشه پيشتر
هم رقص خون
هم رقص خودت
از تاج محل هم دور مي شوي
از معابد رومي
پانتئون...
از اهرام مصر
(تا برج لندن در مه)
تمام جغرافياي مبهم من
شبيه بادبادك بازي هاي توست!
شبيه لي لي
شبيه اسطوره هاي ماليخوليايي!!
بوي كقر
بوي كافور مي دهم
و اين هنوز كافي نيست
بايد كافر تر شوم!!
عوض مي شوم
بچه ها
اينجا قرار گاه من است
جايي شبيه جزاير توت فرنگي
نه،شايد نزديك تر
يك جايي مثل كلاس خودمان
شبيه همين دبستان!
همين تخته ها
همين گچ ها
شبيه اين آوارگي هاي...
تمام جغرافياي دست و پا شكسته ي من
بچه ها گوش كنيد
همين است:
زنان بر سر دار
ومردان سر بر دار!!
زنگ زنگ تاريخ است
زنگ هيچ وقت راست نمي شود
زنگ آفرينش انسان
با نطفه اي بر سر انگشتان خدا!!
و آن سو تر
ميكل آنژهاي مغموم!! سرخورده!!
كمي دور تر
دوشيزگان بي درد قرون وسطي
و تمام پرسش رنگ و رو رفته ام:
كي؟ كجا؟آيا چگونه؟؟
بوي كفر
بوي كافور مي چكد
از ذره ذره ي تنم
كه در اشتياق امن هيچ كجاي تاريخ
طعم گس لبهاي يك بت
مكتوب نيست!
اينگونه مي تراود
بي صدا
بر نيايش من
و من به انتها نزديك
زنگ كلاس
تا دقايقي ديگر...
صميمي مي شوم
تا فضاي شعر عوض شود!
عوض كه نمي شود هيچ
من باز هم
بدهكار اين لحظه ها هستم
***************************************
و كار بعدي يك كار نو كه قديمي تره:
دخترك از شعر آمده بود
چشم هايش محزون
به دلش مانده هنوز
حسرت يك دور تماشايي پرواز
دخترك دار زده بود
چشم هايش را
به تمناي صبحي مبهم
دخترك از شعر آمده بود
با قافيه ي انكار
شعري از نيما،
سهراب،
هيچ كس،
دخترك دلتنگ
دنبال سكوتي بهتر بود
چه سكوتي بود؟
رفتار تنش با صبح؟
شنبه هاي مبهم
دخترك مي دانست